دلم گرفته
برگای زرد خزونی زیر پاهای ضعیفم می شکنن
من مثه تاریکی هاج و واج میون موندن و رفتن می تپم
صدای خسته ی دستام که رو جون بی جون ورق جون می کنن از دور میاد
من دیگه هیچ کسی نیستم
نه مثه ولوله ی ساکت باد زیر برگای خزونی تو غروب
نه مثه بیهوشیه ساکت ابرا تو طلوع
غم تاریکی بین دو دستم روی بی برگیه این باغچه سرد سنگین می شه اما توی این بی هدفی مگه دستای سیاهی تا کجا نورو میرونه
تا کجا؟
تا کی؟
|
+| نوشته شده توسط
یک سرگردان در ملک فراغت در سه شنبه نوزدهم دی 1385
|