جاودان باده ی این نگاه منتظر بر تو باد
شاید مست از این رنج و غربت بی صدا نگاه منتظر به امدنت را فراموش کنی
بر این جنازه تاریک منگر
بر هستیم نظاره کن که همه از برای نگاه خسته ای خاکستر می شود
شراره ی حقیر این دستان خسته نثار زمستان سرد ذهن تو
که هیچ چیز – نه هستی – و نه مستی ام – تا اندازه تو در من بزرگ نبوده است
|
+| نوشته شده توسط
یک سرگردان در ملک فراغت در سه شنبه نوزدهم دی 1385
|