تبليغاتX
ملک فراغت - مکتوب
ای شاه شیرگیرچه کم گرددارشود ............در سایه ی تو ملک فراغت میسرم
 مکتوب

 

دستهایش از دور در افق پیدا بود

 

سایه ی سرد و استوارش روی چمن ها را پوشانده بود

 

درختانِ اسیرِ دستِ چیره باد بر دستانِ بزرگمرد رو به اسمان خیره شده بودند

 

برگزیده گفت :"تو ای  متعال بی همتا بر من عصایی ده تا با ان دریاها را بشکافم و یا بر من نفَسی ده که از هرم ان بیماران را شفا بخشم و یا بر من شجاعتی ببخشای که با ان بت شکن شوم "

 

قادر بی نیاز فرمود :"بر دستانت بنگر"

 

نگاهش تمام آسمان را شکافت "مکتوب" !

 

و خداوند چون همیشه جدا از اندیشه ی برگزیده می اندیشید :" و بر تو دادم انچه را که کوهها توانایی حمل انرا نداشتند و بر تو دادم انچه را که بی هیچ شک از هر شفایی بهتر است و این شجاعت توست که از من پذیرفتی "

 

برگزیده بر شجاعت دستهایش می بالید

ترسی تمام هستی اش را تاریک می ساخت

 

                      و خداوند مثل همیشه همان جایی می رسید که باید :"انا له لحافظون "

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385  |
 
 
بالا