دستهایش از دور در افق پیدا بود
سایه ی سرد و استوارش روی چمن ها را پوشانده بود
درختانِ اسیرِ دستِ چیره باد بر دستانِ بزرگمرد رو به اسمان خیره شده بودند
برگزیده گفت :"تو ای متعال بی همتا بر من عصایی ده تا با ان دریاها را بشکافم و یا بر من نفَسی ده که از هرم ان بیماران را شفا بخشم و یا بر من شجاعتی ببخشای که با ان بت شکن شوم "
قادر بی نیاز فرمود :"بر دستانت بنگر"
نگاهش تمام آسمان را شکافت "مکتوب" !
و خداوند چون همیشه جدا از اندیشه ی برگزیده می اندیشید :" و بر تو دادم انچه را که کوهها توانایی حمل انرا نداشتند و بر تو دادم انچه را که بی هیچ شک از هر شفایی بهتر است و این شجاعت توست که از من پذیرفتی "
برگزیده بر شجاعت دستهایش می بالید
ترسی تمام هستی اش را تاریک می ساخت
و خداوند مثل همیشه همان جایی می رسید که باید :"انا له لحافظون "
|
+| نوشته شده توسط
یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
|