تبليغاتX
ملک فراغت - ابان
ای شاه شیرگیرچه کم گرددارشود ............در سایه ی تو ملک فراغت میسرم
 ابان

ماهه تولدمه

ماهی که دنیا اومدم

ابان ...

ماهی که اومدم یه تجربه تازه رو ببینم

 یه هدیه از خدا به یه کوچولو که یادش نمیاد کی ولی یه زمانی اونو ارزو کرده بود : زندگی

هدیه ای که مامانم داد دستم

کمکم کرد نگه اش دارم ولی حالا فقط خودم می تونم بفهمم چیه

بعضی زمانها مقدسن و ما خواسته یا نا خواسته اونا رو دنباله خودمون می کشیم

مثه روزایی که کادوی بزرگ زندگی رو می گیریم

زندگی مثه یه دالان تو در تو هستش

 ته هر بن بستی خودش نشسته

تو تمومه نداشته هام اون بزرگترین داشته ی منه تو ندونسته هام اون بزرگترین چیزیه که فهمیدم

دارمش و می دونم که دارمش و این کافیه تا هر جا به پوچی رسیدم از خودش کمک بگیرم از ادمای بی ادب بدم میاد اونا که انقدر ضعیفن که از هدیه ای که گرفتن بد می گن اونا که به جای اینکه ظرفیت خودشونو واسه زندگی بالا ببرن زندگیشونو حقیر می کنن

می خوام حتی اگه ارزش این "عشقبازی با خدا " رو ندارم اینطوری تظاهر کنم که :دارم .

حس دور بودن از خدا ادمو از خدا دور ی کنه می خوام به زورم که شده خودمو تو عرشش جا بدم  اون که انقدر مهربونه که نمی تونه منو از عرشش بندازه بیرون نمی تونه اجازه هم بده که تاریکی من عرش نورانی شو الوده کنه : پس فقط 1 راه داره که منو قبول کنه 

می خوام از نهایت وجودم بخندم و شاد باشم

 

 

می خوام سالگرد گرفتن بزرگترین هدیه عمرم رو جشن بگیرم                                                                          بگیرم

 

 

خدایا ممنونم

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 
 
بالا