تبليغاتX
ملک فراغت - باز کن پنجره را و بهاران را باور کن
ای شاه شیرگیرچه کم گرددارشود ............در سایه ی تو ملک فراغت میسرم
 باز کن پنجره را و بهاران را باور کن
چشم هام رو میبندم می خوام چی رو ثابت کنم ؟
که هیچ چی ارزش دیدن رو نداره
 چقدر دارم به حماقتم بها می دم
 "توی این تاریکی بینهایت سکوتم رو فریاد می کنم :"خودت خواستی خوب نباشم می تونستی خیلی از این بهتر از این صدام کنی کافی بود چشمامو باز میکردی تا ببینم اما خودت خواستی که نبینم
یه حس ساده داره قلقلکم میده یه چیزی مثه خونی که تازه عوضش کردی مثه یه رویای احمقانه که میاد و میره
از دالان های نوری مغزم خارج می شم و جاده ی نورانی فکرم رو ویرون میکنم احساس قدرت دارم با یه چشم به هم زدن یه دنیای شیشه ای رو ویرون میکنم
تاریک تاریک تر
من ...
کور...
شدم ...
من به حماقتم خندیدم و کور شدم
خواستم و کور شدم
تو خواستی که خواسته ات خواسته ی من باشه
...
دارم یه چیزایی می فهمم
 باید تعاریفم رو عوض کنم
مثه خیلی چیزا  
 من گفتم تاریک وتاریک  شدم
و حالا دوباره میگم "تو" تا خودم رو باور کنم
...
چقدر خوبی که هر وقت باید باشی هستی
چقدر خوبی که تو ندیده هام قشنگترین دیدنی ها رو بهم هدیه می کنی
  
|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385  |
 
 
بالا