تبليغاتX
ملک فراغت
ای شاه شیرگیرچه کم گرددارشود ............در سایه ی تو ملک فراغت میسرم
 نمیخوام ببازم

گاهی وقتا فقط دلت میخواد دعوا کنی حتا با خدا

 

حتی نمیدونی میخوای چی رو تو تمام این کائنات عوض کنی

 

بعضی دردا هستن که فقط باید اونارو به دوش کشید

 

زخم هایی که روحتو دردمند میکنن

 

و فقط می تونی 1 سوال بپرسی : به کدامین گناه ؟

 

و تنها جواب می گیری : " ما انسان را خلق کردیم تا او را ازمایش کنیم "

 

بعضیاشون  خیلی گرون تموم می شه :همه عمر

 

عمری که یه بار بهت داده می شه : می ایی که عذاب بکشی؟

 

 می خوای چی رو به کی ثابت کنی ؟

 

من بازی می کنم  تو قول بده که فقط خوب تمومش کنی

 

حاضرم بازیچه ات باشم اما نه یه بازیچه ی باخته.

 

 بازیگردون تویی می خوام تو یار کشی ات منو تو "خوبها "بذاری

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در شنبه ششم آبان 1385  |
 خدایا mer30
خدایا آخرشی من تو این ما رمضونی که گذشت هم به خودم کلی امیدوار شدم هم به تو. از ته دلم می گم . mer30

واقعا این چند وقت چند تا چیز  بزرگ بهم دادی که امید گرفتنشونو نداشتم. ولی حالا  دعا کردن رو قبول دارم. لازم نیست اونقدر گریه زاری کنیم که خدا خجالت بکشه و ببخشمون حتی اگه دعا از سر دل باشه نه تهش بازم قبول می کنه و تو آخرش خیلی خوشحالی اینو واقعا حس  کردم چیزی که هیچ وقت فکرشم نمی کردم.  نه نوشتن لازمه نه گریه نه امامزاده دخیل انداختنم نه ... فقط بگووووووووووووووووووو (لازمم نیسشت داد بزنی خودش میشنوه بشرطی که خودتم بشنوی.....)  

 

بازم خدایا mer30

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه چهارم آبان 1385  |
 ابان

ماهه تولدمه

ماهی که دنیا اومدم

ابان ...

ماهی که اومدم یه تجربه تازه رو ببینم

 یه هدیه از خدا به یه کوچولو که یادش نمیاد کی ولی یه زمانی اونو ارزو کرده بود : زندگی

هدیه ای که مامانم داد دستم

کمکم کرد نگه اش دارم ولی حالا فقط خودم می تونم بفهمم چیه

بعضی زمانها مقدسن و ما خواسته یا نا خواسته اونا رو دنباله خودمون می کشیم

مثه روزایی که کادوی بزرگ زندگی رو می گیریم

زندگی مثه یه دالان تو در تو هستش

 ته هر بن بستی خودش نشسته

تو تمومه نداشته هام اون بزرگترین داشته ی منه تو ندونسته هام اون بزرگترین چیزیه که فهمیدم

دارمش و می دونم که دارمش و این کافیه تا هر جا به پوچی رسیدم از خودش کمک بگیرم از ادمای بی ادب بدم میاد اونا که انقدر ضعیفن که از هدیه ای که گرفتن بد می گن اونا که به جای اینکه ظرفیت خودشونو واسه زندگی بالا ببرن زندگیشونو حقیر می کنن

می خوام حتی اگه ارزش این "عشقبازی با خدا " رو ندارم اینطوری تظاهر کنم که :دارم .

حس دور بودن از خدا ادمو از خدا دور ی کنه می خوام به زورم که شده خودمو تو عرشش جا بدم  اون که انقدر مهربونه که نمی تونه منو از عرشش بندازه بیرون نمی تونه اجازه هم بده که تاریکی من عرش نورانی شو الوده کنه : پس فقط 1 راه داره که منو قبول کنه 

می خوام از نهایت وجودم بخندم و شاد باشم

 

 

می خوام سالگرد گرفتن بزرگترین هدیه عمرم رو جشن بگیرم                                                                          بگیرم

 

 

خدایا ممنونم

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 ترب ؟؟؟؟؟؟!!!!!

دیشب عروسی بودم

دوباره اون مسخره بازیای همیشگی

ارزش انسانی ما باید چقدر باشه که اجازه ندیم حرکات مسخره و موزون حرمت انسانی ما رو لگد مال کنه

از یه بحثه خیلی ساده:

"_چه خبر از مدرسه ؟ چی کارا میکنی؟

_  اه تو هم حوصله داری وسطه عروسی حال مارو می گیری راستی ریملم نریخته زیر چشم"

حالم از اینجور بحثا به هم می خوره همیشه به همچین جایی می رسه بهترین گفتگویی که می تونی داشته باشی در مورد اینتر نته و اینکه تو چت جدیدا با کی اشنا شدن

 یه بار خواستم بحث رو به جاهای خوبی برسونم از بازی با کلمات شروع کردم (همه می گن توش تبهر دارم) طرف وسطاش بی خیال شد و تنها جوابش به اون همه حرف این بود که این مخصوص دوره ی نوجوانیه و حل می شه اگه حل می شد که تو باید می تونستی جوابم رو بدی اخرشم خودم نتیجه گیری کردم و طرفو بی خیال شدم  (کم مونده بود  به پوچی برسه و خود کشی کنه!!! )

خوشم میاد هر موقع یه سوالی می کنم در نهایت هم طرفو گیج می کنم و سوالی که خودم طرح کردم جواب میدم در واقع طرفو یه دور میپیچونم بعد بازش میکنم  کلا این مدلی بحث کردنو دوست دارم این مدل بحثا فازه زنگه بینشه که معلم رو بپیچونی  متاسفانه یه بدی داره و اون اینه که ادمایی که اعتقادات قوی دارن رو نمی شه پیچوند در نتیجه باید یه دوره معلم شناسی هم بلد باشی که معمولا همه بلدن

  

اساسا دخترای تُرب حال به هم زنن

ترب رو یکی از دوستام واسه توصیف دخترای اویزون و احمق که دغدغه ی بزرگشون بی اف جدیدشونه اختراع کرد

بزرگترین مشکل تو جمعی خارج از دوستات اینه که کسی علاقه ای به این نداره که در مورد عقاید ت باهات حرف بزنه و یا حداقل بحثی خارج از "ترب بازی"

مجبوری ازشون تعریف کنی و بهشون بگی که خیلی عالی شدن و ...

اون لحظه فقط دلم می خواد فریاد بزنم " دختره ی ترب !منو با کی اشتباه گرفتی "

 

توی اتوبوس مترو و ... هر جا که باشی  همه مشکل دارن کلا دخترا3 دسته ان :

 

-         میخوان نشون بدن که براشون مهم نیست ولی واقعا هست (40%)

-         براشون مهمه و این همه ی زندگیشونه و از بیان اون ترسی ندارن(55%)

-         واقعا براشون مهم نیست (5%) این افراد هم ممکنه مقطعی اینطوری باشن

 

 

همیشه مهمونیای خانوادگی جاییه که متوجه شم دقیقا کی نیستم  مثه یه ماشین خودکار جواب سوالارو می دم و اجازه می دم  هم مامان و بابا و مامانی و بقیه منو به دیگران معرفی کنن که "بچم  تیزهوشه ساعت6 صبح پا می شه میره مدرسه  انقدرم درسش خوبه ..." و بعدم با یه لبخند مسخره که حالم ازش به هم می خوره جواب می دم

همیشه مشکل بزرگ اینه که اصلا بودن یا نبودن من تو اون جمع که نه من مثه اونام و نه اونا از بودن من لذت می برن چه فایده ای داره

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 فطر
بشکن
سردی نگاهت را بشکن
جام تاریک دلتنگی خویش را بشکن
وسعت مرز بی انتهای تنت را بشکن
بشکن غرور یخ زده ات را
بر پهنه ی تاریکی این شب بی انتها لبخند بزن و نور را بر اسمان پیش کش کن تا افطار تاریکی کند
بشکن به نام تمام خوبی ها
و هراس مدار از خلا میان ثانیه ات
و هراس مدار از اینکه جام شیشه ای نگاهت سرد و شکسته باقی بماند
بشکن به نام فطر
بشکن
|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در سه شنبه دوم آبان 1385  |
 پارادوکس
نمی دونم این چه جور پارادوکسیه از یه طرف میگیم ماهه رحمت از یه طرف هم وقتی تموم می شه عید می گیریم و خوشحالی
ولی به هر حال هر چی هست فعلا نه حوصله و نه وقت توجیه کردنشو دارم می خوام فعلا خوشحال باشم می خوام بخندم
نمیخوام به این تناقض فکر کنم می خوام از جفتشون لذت ببرم
مثه لذتی که از بارونی که تو هوای افتابی می باره می برم 
می خوام بی خیاله این شم که هیچ چی ارزش خندیدنو ... رو نداره
امروز نمی خوام به بدیه دنیا فکر کنم می خوام فقط به تو فکر کنم:خوبیه مطلق
میخوام امشب یه مهمونیه توپه دو نفره بگیرم : من و تو
خدایا شکرت که همه چیزو دقیقا همون جایی می رسونی که باید


                                                                       دوست دارم _یه سرگردون تو ملک فراغت

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در دوشنبه یکم آبان 1385  |
 
 
بالا