شب است درخشان از هر شامگاهی خورشیدی به اسمان فرود می اید اسمان تاریک می شود صدا تازه است پدیده ای است نو برای هر زیبایی تقدیر را می توان خلاصه کرد و نوشت :عشق که یکتاست و برای یکتناست و من دعا خواهم کرد که کسی بیاید "کسی که مثل هیچ کس نیست " من دعا خواهم کرد برای تجلی هر خوبی و من برای قلبم که در لجنزار تنهایی غوطه ور است و در مرداب بی کسی دست و پا میزندو احمقانه می پندارد که خوب است دعا خواهم کرد و من خوبی هایم را که انقدر کوچک است که در ازدحام خالی کوچه ها گم می شود را زنده نگه خواهم داشت و حقارتم را که توانایی بخشش دارد و توانایی کوشش و بودن را فریاد خواهم کرد و من صدا خواهم شد و تو ای خوبترین بشنو فریادم را که من به خوبیهایت و صدایت محتاجترینم
|+| نوشته شده توسط
یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه بیستم مهر 1385
|
و تو چه می دانی که شب قدر چیست ؟ و تو چه می دانی عظمت بزرگ مکتوب درون دستانت را ؟ و تو چه می دانی که اندازه خوبی من چقدر بزرگ است ؟ و تو چه می دانی که دست های من چقدر نزدیک دستهای توست؟ و تو چه می دانی که می خواهم این بار خواسته ام خواسته ی تو باشد ؟ و تو در نادانی خویشتن چه می دانی بی نیازی مرا؟ و تو در غرور خویش چه می دانی عشق بیکران مرا؟ و تو هیچ نمی دانی من چگونه ذهن ترد و شکننده ی تو را در دست دارم ؟ و تو چه می دانی اوج مستی یک ضیافت پر ستاره را ؟ و تو چه می دانی قدر نام "قدر" را ؟
|+| نوشته شده توسط
یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه بیستم مهر 1385
|