تبليغاتX
ملک فراغت
ای شاه شیرگیرچه کم گرددارشود ............در سایه ی تو ملک فراغت میسرم
 سفر به نور

راه می

راه می افتم توی این تاریکی دنبال چیزی می گردم که ارزش عاشق شدن را داشته باشد باید به این بی عقلی اش بیارزد

نفسام تو هوا یخ می بنده

دست هام هر وقت می فهمند که باید چشم هام باشن کرخ می شن

مثل یه حشره ی نیمه جون توی غربت یه قوطی کبریت  دنبال نوری میرم که حتی نمیدونم چقدر باهاش فاصله دارم

تو که از نور بدت نمی یاد

اخ....

دارم فکر می کنم درجه تاریکی یه قوطی کبریت چقدر باید باشه تا اون حشره هنوز امید داشته باشه که زنده بمونه ؟

و یا حتی اون نور ارزش اینو داره که حشره بهش امید داشته باشه ؟

و این ارزش رو چه کسی تعیین می کنه ؟

اون حشره که به نور محتاجه ؟

یا قوطی کبریت؟

یا خود نور ؟

و یا تاریکی ؟

و اصلا چه کسی این اطمینان رو میده که نهایتا بشه با نور زنده موند ؟

 

باید برم  به تجربه اش می ارزه  

باید ساعتم رو کوک کنم

نباید خودم رو جا بذارم

باید 2 تا دست اضافی برای مواقع خستگی بردارم

و 1 کتاب راهنمای نور

چمدانهایم سنگین اند من زیادی سرکشی برداشته ام

باید کمی گدایی هم بردارم

باید انتخاب کنم از این زندگیم چی رو بردارم  احتمالا من دیگر برنمی گردم

سایه ام رو لازم ندارم چون می خوام با نور یکی شم

تو که از نور بدت نمیاد

هر سفری ارزش یه بار تجربه رو داره

دستهاتو به من بده تا با هم بریم  

باید یکبار هم شده با نور یکی شیم

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در دوشنبه بیستم شهریور 1385  |
 
 
بالا