تبليغاتX
ملک فراغت
ای شاه شیرگیرچه کم گرددارشود ............در سایه ی تو ملک فراغت میسرم
 خزون سرد

دلم گرفته

برگای زرد خزونی زیر پاهای ضعیفم می شکنن

من مثه تاریکی هاج و واج میون موندن و رفتن می تپم

صدای خسته ی دستام که رو جون بی جون ورق جون می کنن از دور میاد

من دیگه هیچ کسی نیستم

نه مثه ولوله ی ساکت باد زیر برگای خزونی   تو غروب

نه مثه بیهوشیه ساکت ابرا تو طلوع

غم تاریکی بین دو دستم روی بی برگیه این باغچه سرد سنگین می شه اما توی این بی هدفی مگه دستای سیاهی تا کجا نورو میرونه

تا کجا؟

تا کی؟

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در سه شنبه نوزدهم دی 1385  |
  بهترینم

 

جاودان باده ی این نگاه منتظر بر تو باد

شاید مست از این رنج و غربت بی صدا نگاه منتظر به امدنت را فراموش کنی

بر این جنازه تاریک منگر

بر هستیم نظاره کن که همه از برای نگاه خسته ای خاکستر می شود

شراره ی حقیر این دستان خسته نثار زمستان سرد ذهن تو

که هیچ چیز –  نه هستی –  و نه مستی ام –  تا اندازه تو در من بزرگ نبوده است

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در سه شنبه نوزدهم دی 1385  |
 یه کار جالب

 

ماهی سیاهای کوچولو می خوان  ما هیای بزرگترو نقاشی کنن

شبیه کارتونای دوره ی کوچولویی

اخ که چقدر کوچولویی خوب بود

مثه اقیانوس  :خوب و آبی  

ماهی سیاه همیشه عاشق اقیانوسه

ماهی سیاه از دوریه اقیانوس قلبش می گیره

ماهی سیاه اقیانوس رو می پرسته

ماهی سیاه همیشه کوچولو اما بزرگ باقی می مونه

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در سه شنبه نوزدهم دی 1385  |
 

 

یه مدت بود که هم سرم شلوغ بود و هم احساس می کردم که نوشتن بیهوده است

هنوز کاملا احساسم از بین نرفته

ولی می نویسم تا خونده بشم

هر چند هنوز نمی دونم ایا درسته یا نه

خوبیش اینه که می تونیند اونچیزی رو که نمی خواهید از بین ببرید

و ازادید که انتخاب کنید بین :خوندن و نخوندن

و اینکه هیچکدوم از این دو  مسئولیتی ایجاد نمی کنن  

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در سه شنبه نوزدهم دی 1385  |
 مکتوب

 

دستهایش از دور در افق پیدا بود

 

سایه ی سرد و استوارش روی چمن ها را پوشانده بود

 

درختانِ اسیرِ دستِ چیره باد بر دستانِ بزرگمرد رو به اسمان خیره شده بودند

 

برگزیده گفت :"تو ای  متعال بی همتا بر من عصایی ده تا با ان دریاها را بشکافم و یا بر من نفَسی ده که از هرم ان بیماران را شفا بخشم و یا بر من شجاعتی ببخشای که با ان بت شکن شوم "

 

قادر بی نیاز فرمود :"بر دستانت بنگر"

 

نگاهش تمام آسمان را شکافت "مکتوب" !

 

و خداوند چون همیشه جدا از اندیشه ی برگزیده می اندیشید :" و بر تو دادم انچه را که کوهها توانایی حمل انرا نداشتند و بر تو دادم انچه را که بی هیچ شک از هر شفایی بهتر است و این شجاعت توست که از من پذیرفتی "

 

برگزیده بر شجاعت دستهایش می بالید

ترسی تمام هستی اش را تاریک می ساخت

 

                      و خداوند مثل همیشه همان جایی می رسید که باید :"انا له لحافظون "

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385  |
 نمیخوام ببازم

گاهی وقتا فقط دلت میخواد دعوا کنی حتا با خدا

 

حتی نمیدونی میخوای چی رو تو تمام این کائنات عوض کنی

 

بعضی دردا هستن که فقط باید اونارو به دوش کشید

 

زخم هایی که روحتو دردمند میکنن

 

و فقط می تونی 1 سوال بپرسی : به کدامین گناه ؟

 

و تنها جواب می گیری : " ما انسان را خلق کردیم تا او را ازمایش کنیم "

 

بعضیاشون  خیلی گرون تموم می شه :همه عمر

 

عمری که یه بار بهت داده می شه : می ایی که عذاب بکشی؟

 

 می خوای چی رو به کی ثابت کنی ؟

 

من بازی می کنم  تو قول بده که فقط خوب تمومش کنی

 

حاضرم بازیچه ات باشم اما نه یه بازیچه ی باخته.

 

 بازیگردون تویی می خوام تو یار کشی ات منو تو "خوبها "بذاری

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در شنبه ششم آبان 1385  |
 خدایا mer30
خدایا آخرشی من تو این ما رمضونی که گذشت هم به خودم کلی امیدوار شدم هم به تو. از ته دلم می گم . mer30

واقعا این چند وقت چند تا چیز  بزرگ بهم دادی که امید گرفتنشونو نداشتم. ولی حالا  دعا کردن رو قبول دارم. لازم نیست اونقدر گریه زاری کنیم که خدا خجالت بکشه و ببخشمون حتی اگه دعا از سر دل باشه نه تهش بازم قبول می کنه و تو آخرش خیلی خوشحالی اینو واقعا حس  کردم چیزی که هیچ وقت فکرشم نمی کردم.  نه نوشتن لازمه نه گریه نه امامزاده دخیل انداختنم نه ... فقط بگووووووووووووووووووو (لازمم نیسشت داد بزنی خودش میشنوه بشرطی که خودتم بشنوی.....)  

 

بازم خدایا mer30

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه چهارم آبان 1385  |
 ابان

ماهه تولدمه

ماهی که دنیا اومدم

ابان ...

ماهی که اومدم یه تجربه تازه رو ببینم

 یه هدیه از خدا به یه کوچولو که یادش نمیاد کی ولی یه زمانی اونو ارزو کرده بود : زندگی

هدیه ای که مامانم داد دستم

کمکم کرد نگه اش دارم ولی حالا فقط خودم می تونم بفهمم چیه

بعضی زمانها مقدسن و ما خواسته یا نا خواسته اونا رو دنباله خودمون می کشیم

مثه روزایی که کادوی بزرگ زندگی رو می گیریم

زندگی مثه یه دالان تو در تو هستش

 ته هر بن بستی خودش نشسته

تو تمومه نداشته هام اون بزرگترین داشته ی منه تو ندونسته هام اون بزرگترین چیزیه که فهمیدم

دارمش و می دونم که دارمش و این کافیه تا هر جا به پوچی رسیدم از خودش کمک بگیرم از ادمای بی ادب بدم میاد اونا که انقدر ضعیفن که از هدیه ای که گرفتن بد می گن اونا که به جای اینکه ظرفیت خودشونو واسه زندگی بالا ببرن زندگیشونو حقیر می کنن

می خوام حتی اگه ارزش این "عشقبازی با خدا " رو ندارم اینطوری تظاهر کنم که :دارم .

حس دور بودن از خدا ادمو از خدا دور ی کنه می خوام به زورم که شده خودمو تو عرشش جا بدم  اون که انقدر مهربونه که نمی تونه منو از عرشش بندازه بیرون نمی تونه اجازه هم بده که تاریکی من عرش نورانی شو الوده کنه : پس فقط 1 راه داره که منو قبول کنه 

می خوام از نهایت وجودم بخندم و شاد باشم

 

 

می خوام سالگرد گرفتن بزرگترین هدیه عمرم رو جشن بگیرم                                                                          بگیرم

 

 

خدایا ممنونم

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 ترب ؟؟؟؟؟؟!!!!!

دیشب عروسی بودم

دوباره اون مسخره بازیای همیشگی

ارزش انسانی ما باید چقدر باشه که اجازه ندیم حرکات مسخره و موزون حرمت انسانی ما رو لگد مال کنه

از یه بحثه خیلی ساده:

"_چه خبر از مدرسه ؟ چی کارا میکنی؟

_  اه تو هم حوصله داری وسطه عروسی حال مارو می گیری راستی ریملم نریخته زیر چشم"

حالم از اینجور بحثا به هم می خوره همیشه به همچین جایی می رسه بهترین گفتگویی که می تونی داشته باشی در مورد اینتر نته و اینکه تو چت جدیدا با کی اشنا شدن

 یه بار خواستم بحث رو به جاهای خوبی برسونم از بازی با کلمات شروع کردم (همه می گن توش تبهر دارم) طرف وسطاش بی خیال شد و تنها جوابش به اون همه حرف این بود که این مخصوص دوره ی نوجوانیه و حل می شه اگه حل می شد که تو باید می تونستی جوابم رو بدی اخرشم خودم نتیجه گیری کردم و طرفو بی خیال شدم  (کم مونده بود  به پوچی برسه و خود کشی کنه!!! )

خوشم میاد هر موقع یه سوالی می کنم در نهایت هم طرفو گیج می کنم و سوالی که خودم طرح کردم جواب میدم در واقع طرفو یه دور میپیچونم بعد بازش میکنم  کلا این مدلی بحث کردنو دوست دارم این مدل بحثا فازه زنگه بینشه که معلم رو بپیچونی  متاسفانه یه بدی داره و اون اینه که ادمایی که اعتقادات قوی دارن رو نمی شه پیچوند در نتیجه باید یه دوره معلم شناسی هم بلد باشی که معمولا همه بلدن

  

اساسا دخترای تُرب حال به هم زنن

ترب رو یکی از دوستام واسه توصیف دخترای اویزون و احمق که دغدغه ی بزرگشون بی اف جدیدشونه اختراع کرد

بزرگترین مشکل تو جمعی خارج از دوستات اینه که کسی علاقه ای به این نداره که در مورد عقاید ت باهات حرف بزنه و یا حداقل بحثی خارج از "ترب بازی"

مجبوری ازشون تعریف کنی و بهشون بگی که خیلی عالی شدن و ...

اون لحظه فقط دلم می خواد فریاد بزنم " دختره ی ترب !منو با کی اشتباه گرفتی "

 

توی اتوبوس مترو و ... هر جا که باشی  همه مشکل دارن کلا دخترا3 دسته ان :

 

-         میخوان نشون بدن که براشون مهم نیست ولی واقعا هست (40%)

-         براشون مهمه و این همه ی زندگیشونه و از بیان اون ترسی ندارن(55%)

-         واقعا براشون مهم نیست (5%) این افراد هم ممکنه مقطعی اینطوری باشن

 

 

همیشه مهمونیای خانوادگی جاییه که متوجه شم دقیقا کی نیستم  مثه یه ماشین خودکار جواب سوالارو می دم و اجازه می دم  هم مامان و بابا و مامانی و بقیه منو به دیگران معرفی کنن که "بچم  تیزهوشه ساعت6 صبح پا می شه میره مدرسه  انقدرم درسش خوبه ..." و بعدم با یه لبخند مسخره که حالم ازش به هم می خوره جواب می دم

همیشه مشکل بزرگ اینه که اصلا بودن یا نبودن من تو اون جمع که نه من مثه اونام و نه اونا از بودن من لذت می برن چه فایده ای داره

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 فطر
بشکن
سردی نگاهت را بشکن
جام تاریک دلتنگی خویش را بشکن
وسعت مرز بی انتهای تنت را بشکن
بشکن غرور یخ زده ات را
بر پهنه ی تاریکی این شب بی انتها لبخند بزن و نور را بر اسمان پیش کش کن تا افطار تاریکی کند
بشکن به نام تمام خوبی ها
و هراس مدار از خلا میان ثانیه ات
و هراس مدار از اینکه جام شیشه ای نگاهت سرد و شکسته باقی بماند
بشکن به نام فطر
بشکن
|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در سه شنبه دوم آبان 1385  |
 پارادوکس
نمی دونم این چه جور پارادوکسیه از یه طرف میگیم ماهه رحمت از یه طرف هم وقتی تموم می شه عید می گیریم و خوشحالی
ولی به هر حال هر چی هست فعلا نه حوصله و نه وقت توجیه کردنشو دارم می خوام فعلا خوشحال باشم می خوام بخندم
نمیخوام به این تناقض فکر کنم می خوام از جفتشون لذت ببرم
مثه لذتی که از بارونی که تو هوای افتابی می باره می برم 
می خوام بی خیاله این شم که هیچ چی ارزش خندیدنو ... رو نداره
امروز نمی خوام به بدیه دنیا فکر کنم می خوام فقط به تو فکر کنم:خوبیه مطلق
میخوام امشب یه مهمونیه توپه دو نفره بگیرم : من و تو
خدایا شکرت که همه چیزو دقیقا همون جایی می رسونی که باید


                                                                       دوست دارم _یه سرگردون تو ملک فراغت

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در دوشنبه یکم آبان 1385  |
 

شب است درخشان
از هر شامگاهی خورشیدی به اسمان فرود می اید اسمان تاریک می شود
صدا تازه است پدیده ای است نو برای هر زیبایی
تقدیر را می توان خلاصه کرد و نوشت :عشق که یکتاست و برای یکتناست و من دعا خواهم کرد که کسی بیاید "کسی که مثل هیچ کس نیست "
من دعا خواهم کرد برای تجلی هر خوبی و من برای قلبم که در لجنزار تنهایی غوطه ور است و در مرداب بی کسی دست و پا میزندو احمقانه می پندارد که خوب است دعا خواهم کرد
و من خوبی هایم را که انقدر کوچک است که در ازدحام خالی کوچه ها گم می شود را زنده نگه خواهم داشت و حقارتم را که توانایی بخشش دارد و توانایی کوشش و بودن را فریاد خواهم کرد و من صدا خواهم شد
و تو ای خوبترین بشنو فریادم را که من به خوبیهایت و صدایت محتاجترینم
 
|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه بیستم مهر 1385  |
 و ما ادراک ما لیله القدر
و تو چه می دانی که شب قدر چیست ؟
و تو چه می دانی عظمت بزرگ مکتوب درون دستانت را ؟
و تو چه می دانی که اندازه خوبی من چقدر بزرگ است ؟
 و تو چه می دانی که دست های من چقدر نزدیک دستهای توست؟
و تو چه می دانی که می خواهم این بار خواسته ام خواسته ی تو باشد ؟
و تو در نادانی خویشتن چه می دانی بی نیازی مرا؟
و تو در غرور خویش چه می دانی عشق بیکران مرا؟
و تو هیچ نمی دانی من چگونه ذهن ترد و شکننده ی تو را در دست دارم ؟
و تو چه می دانی اوج مستی یک ضیافت پر ستاره را ؟
و تو چه می دانی قدر نام "قدر" را ؟

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در پنجشنبه بیستم مهر 1385  |
 باز کن پنجره را و بهاران را باور کن
چشم هام رو میبندم می خوام چی رو ثابت کنم ؟
که هیچ چی ارزش دیدن رو نداره
 چقدر دارم به حماقتم بها می دم
 "توی این تاریکی بینهایت سکوتم رو فریاد می کنم :"خودت خواستی خوب نباشم می تونستی خیلی از این بهتر از این صدام کنی کافی بود چشمامو باز میکردی تا ببینم اما خودت خواستی که نبینم
یه حس ساده داره قلقلکم میده یه چیزی مثه خونی که تازه عوضش کردی مثه یه رویای احمقانه که میاد و میره
از دالان های نوری مغزم خارج می شم و جاده ی نورانی فکرم رو ویرون میکنم احساس قدرت دارم با یه چشم به هم زدن یه دنیای شیشه ای رو ویرون میکنم
تاریک تاریک تر
من ...
کور...
شدم ...
من به حماقتم خندیدم و کور شدم
خواستم و کور شدم
تو خواستی که خواسته ات خواسته ی من باشه
...
دارم یه چیزایی می فهمم
 باید تعاریفم رو عوض کنم
مثه خیلی چیزا  
 من گفتم تاریک وتاریک  شدم
و حالا دوباره میگم "تو" تا خودم رو باور کنم
...
چقدر خوبی که هر وقت باید باشی هستی
چقدر خوبی که تو ندیده هام قشنگترین دیدنی ها رو بهم هدیه می کنی
  
|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385  |
 سفر به نور

راه می

راه می افتم توی این تاریکی دنبال چیزی می گردم که ارزش عاشق شدن را داشته باشد باید به این بی عقلی اش بیارزد

نفسام تو هوا یخ می بنده

دست هام هر وقت می فهمند که باید چشم هام باشن کرخ می شن

مثل یه حشره ی نیمه جون توی غربت یه قوطی کبریت  دنبال نوری میرم که حتی نمیدونم چقدر باهاش فاصله دارم

تو که از نور بدت نمی یاد

اخ....

دارم فکر می کنم درجه تاریکی یه قوطی کبریت چقدر باید باشه تا اون حشره هنوز امید داشته باشه که زنده بمونه ؟

و یا حتی اون نور ارزش اینو داره که حشره بهش امید داشته باشه ؟

و این ارزش رو چه کسی تعیین می کنه ؟

اون حشره که به نور محتاجه ؟

یا قوطی کبریت؟

یا خود نور ؟

و یا تاریکی ؟

و اصلا چه کسی این اطمینان رو میده که نهایتا بشه با نور زنده موند ؟

 

باید برم  به تجربه اش می ارزه  

باید ساعتم رو کوک کنم

نباید خودم رو جا بذارم

باید 2 تا دست اضافی برای مواقع خستگی بردارم

و 1 کتاب راهنمای نور

چمدانهایم سنگین اند من زیادی سرکشی برداشته ام

باید کمی گدایی هم بردارم

باید انتخاب کنم از این زندگیم چی رو بردارم  احتمالا من دیگر برنمی گردم

سایه ام رو لازم ندارم چون می خوام با نور یکی شم

تو که از نور بدت نمیاد

هر سفری ارزش یه بار تجربه رو داره

دستهاتو به من بده تا با هم بریم  

باید یکبار هم شده با نور یکی شیم

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در دوشنبه بیستم شهریور 1385  |
 تمرکز روی مشکل یا تمرکز روی راه حل !!!

 هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضا نوردان را به فضا را آغاز کرد اما یک مشکل کوچکی وجود داشت و آن این بود که خودکارهای موجود در فضا نمی نوشت (عدم جاذبه) . ناسا برای حل مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید و 12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت خودکاری طراحی شد که در محیط بی جاذبه می نوشت ،زیر آب کار می کرد . روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای 0 تا 300 درجه سلسیوس کار می کرد اما روس ها روش ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده می کردند

 

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در دوشنبه ششم شهریور 1385  |
  این کار خداست

آیا تا کنون اتفاق افتاده است که در جایی نشسته باشید و ناگهان احساس کنید دلتان می خواهد برای کسی که دوسش دارید کاری انجام دهید ؟ این کار خداست که از طریق ندای قلبتان با شما صحبت کرده است .

آیا تا کنون از فرط تنهایی احساس کرده اید که می خواهید با کسی صحبت کنید این کار خداست که می خواهد با ااو حرف بزنید .

آیا پیش آمده در فکر کسی باشید و او را مدت ها ندیده باشید و ناگهان تلفن و یا پیغامی از او دریافت کنید این کار خداست نه یک اتفاق نه یک تصادف.

آیا تا کنون چیزی را به دست بیاورید که درخواستش نکرده باشید این کار خداست که از نیاز های شما با خبر است .

آیا هرگز در موقعیتی قرار گرفته اید که ندانید چگونه انرا به پایان برسانید و بعد به جایی برسید که همه چیز به خوبی به پایان برسد این کار خداست که شما را هدایت کرده است .

آیا می پندارید این متن را به طور اتفاقی می خوانید؟ این کار خداست .

|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در دوشنبه ششم شهریور 1385  |
 

درست لحظه ای که نباید !

اتفاق می افتد

هرگز لحظه ای که باید !

اتفاق نمی افتد

این لجبازی از سر چیست ؟!؟
|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در یکشنبه پنجم شهریور 1385  |
 ایستگاه همیشگی
شهر در اشغال طوفان رژه ی برگ های خشک توی خیابان پیاده می شوم از اتوبوس بالا می کشم یقه ی پالتویم را بهار لبخند تو در قاب پنجره ایستگاه همیشگی من  !
|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در یکشنبه پنجم شهریور 1385  |
 

 

صدای تو از ان سر دنیا

-الو! 

چیزی می دود درون رگ هایم

خشک می شود زبانم چتوی دهانم

و سکوت

باز صدای تو از ان سر دنیا

-الو ! الو!

جمع می کنم تمام توانم را

- منم

 صدایی از تو در نمی اید

سکوت این لحظه ها

گویا ترین کلمات است .
|+| نوشته شده توسط یک سرگردان در ملک فراغت در یکشنبه پنجم شهریور 1385  |
 
 
بالا